گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

بعد از چند ماه برگشم؟ نمیدانم...

مسائل های زیادی اتفاق افتاده بخاطر کثرت نمیشود گفت...

همینکه اینجایم. نزدیکش. من و "او" دور تر از همیشه...


مکتوب دوازده و مکتوب یازدهم از خواسته بودماز خدا برایم درست شدن کارها را بخواهید. درست شد :)

نفس  کسانی که خواسته بودند حق بود... :)



همان نفس های حق برای کار پدرم دعا کنند. دارند در حقش ظلم میکنند. کاش طوری بشود که مجبور به ترک خاک و هَم نشویم...

از خدا بخواهید همه چیز درست شود...

پریروز رفتم تا کار های ثبت نامم را تمام کنم. "او" هم آمد.
انقدر که روز های قبلش با پدر درگیر بودم صبحش کلی فشار تحمل کرده بودم خسته و خراب پیشش رسیدم.
هدیه و کارت تمام شدن سربازیش را که با کلی ذوق گرفته و بسته بندی کرده بودم را خیلی عادی و با جمله :" یه چیزی برات دارم" دادم...
موقع خداحافظی انقدر در مغزم سر و صدا بود که حتی برای خداحافظی دست هم ندادم چه برسد به بوسه ی شیطنت آمیز خداحافظی. با عجله پریدم توی اتوبوس بدون گفتن خداحافظ...
بماند که همان روز مهمانی ترخیصش بود و اصلا فرصت صحبت نشد...

جالب فردای داستان, یعنی همین دیروز بود. صبح پیام دادم که دارم میام. جواب نداد و فکر کردم خستگی دیروز خوابش کرده. چند پیام دیگر و بی جواب...
ساعت چهار با اعصابی خراب سوار اتوبوس شدم. داشتم از شکلات جتیِ نوستالژی گونه ام لذت میبردم که زنگ زد. داشت به مادرش کمک میکرد و گوشیش پیشش نبود. جالب نیست؟ یک ظهر بیدار شود و پیام های از نه صبح مرا نخواند...
راستش خیلی دلم گرفت. ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. نمیخواهم هیچ وقت فکر کند محتاج یا آویزانش هستم. فقط گفتم بخاطر نگرانی ناراحتم... سه ساعت راه بروم و با کتابی سفارش داده بود برایش بگیرم کیفم را سنگین کنم و او حتی صبح بخیر نخواهد بگوید که پیام هایم را ببیند...
به خودم قول داده بودم وقتی گفتم اتوبوس هنوز حرکت نکرده اگر گفت پیاده شو با ماشین بعدی برو بیایم ببینمت, پیاده میشدم... ولی نگفت :|

فردا هم که باز میروم... ماشین ابویش احتیاج به تعمیر دارد :))

فقط خودم را مسلح کرده ام اگر حرفی از اولویت نبودش برایم گفت همین موارد را یاد آوری کنم ...
میدانم مرا بی جواب نمیگذارد.  شاید هم نگفتم... تا اون روز کی کرده کی زنده...

کاش روزی برسد که از همه چیز مطمئن شویم... همه چیز برایمان تضمین شده باشد... :)
چهار مکنده انرژی ...
دیروز مرا ترک کردند...
خدا را خیلی زیاد شکر...
انگار دیگر قرار نیست نتیجه هر چیزی با خاک یکسان شود...
مسیحی بودند و برای رفتنشان عیسی و مریم و انجیل را قسم داد...
نامرد هر چهار تا را یکباره به جانم انداخته بود...
سه سال از زندگی عقب افتادم...
بعد از این باید پله هارا دو تا یکی کنم...
با دانشگاه کنکور هم بخوانم...
کنار "او" :)

فکرش دیونه میکنه...

اینکه برنامه هات آخرین لحظه بهم بخوره. اینکه تمام قول و امیدی که به یکی دادی بهم بریزه.

میترسم خیلی. حالمم خوب نیست بابت ترس...


از خدا بخواهید که درست بشه. به کمکش خیلی بیشتر نیاز دارم. برام از خدا بخواید...

حرفی نیست...

دردا برای آتش نشانان کشورم که فدا شدند...

تاسف برای ازدحام کنندگان...

پ.ن: یه آدم وقتی به پست ترین جایگاهش میرسه که وقتی ازش میخوان ازحام نکنه و بره تا کمک امداد رسانی به مردان گیر افتاده نظم بگیره همه جوابش میشه: همه سرمایم اونجا خوابیده. جای من بودی میگفتی ازدحام نکن؟؟؟

حیف نام و مقام ِانسان...

امروز غمگین ترین خرید را داشتم

دوتا بارانی شیک ولی غمگین

یک جین ولی غمگین

کلی لوازم تحریر ولی غمگین

حتی غمگین ترین سحر خیزی را داشتم...

منتظر معجزه ام. از خدا برایم بخواهیدش... :)

از امروز اوضاع زندگی بهتر شده. مامان برگشته. آب برگشته. من و "او" برگشتیم.

توی پرانتز یه چیزی بگم. اگه پسرین و دارین اینو میخونید بلد باشید ناز بکشید. یخورده حوصله داشته باشید :| 

فکر کنم از پاراگراف بالا مشخص بود علی رغم همه چی که رو به راهه; خیر سرمون خواستیم یخورده بیشتر ناز کنیم و خودمونو ناراحتتر نشون بدیم که ...

مهم نیست. هنوز خوشیم...

توی این مدت هرچیزی که تصورش  رو کرده بودم و منتظر فرصت بودم برای خریدشون مامان برام خرید پس چیزی به اسم جذب هست...

ذوووووق مرررگ


پ.ن:امروز شاید یکی از شاد ترین روز های این وبلاگه :)

کار به جایی رسیده که در قرن بیست و یک و اوج مدرنیته از آب محرومیم و برای اجابت مزاج(یا یک همچین چیزی) باید به محل کار ابوی منزل مراجعه کنیم و چها پنج روز باشد حمام نگرفته باشیم و برای آب آشامیدنی باید از سوپر مارکت بطری آب بگیریم و ظرف تمیز نمانده باشد و هزاران مورد مزخرف دیگر...

بنظرم تعطیل کردن حمام های عمومی اشتباه بود. باید چند تایی برای روز مبادا نگه میداشتند. یا اصلا در استخر ها قبل از پریدن در حوض آب اجازه استحمام کامل میدادند...

از بحران آب که بگذریم چهار روز دیگر سفری به شهر کناری داریم و بحران بزرگتری پیش رو است آن هم رضایت ابوی... درست میشود. یعنی باید بشود وگرنه همه چیز بیشتر و سختتر به چالش کشیده میشود. اجازه نخواهم داد و خواهم رفت و زندگی جدیدی شروع خواهم کرد. باید لیست وسایل بردنی را تهبه کنم... 

خدایا خودت کمکم کن

"پارمنیدس گفت تغییر به مفهوم واقعی امکان پذیر نیست. هیچ چیز نمیتواند چیزی جز آنچه هست بشود."

جمله و تفکر و اعتقاد عجیبی بود. شاید بیشتر بخاطر شکستن عرف و بیرون آمدن از جملات طلایی قانون جذب و تسلط تفکر در مورد تغییری که زندگی را عوض میکند و استادانش دوست دارند جوری این باور را به خورد مخاطبانشان بدهند که از شرکت در سمینار بعدی یا فروش کتاب بعدیشان مطمئن باشند.

تغییر درونی در هرچیزی که ماهیتش عوض شود محال است. یک در میلیون از خاصیت اولیه میماند. پس تغییر صددرصدی نداریم. البته قطعا در این جهان همه چیز نسبی است و بشر در تلاش است درصد خلوص چیزهایی که برایش مفید است را بالا ببرد...

تغییر آدم ها هم. آنها عوض نمیشوند. فقط فرم عوض میکنند. صورتک میزنند و قالبشان را عوض میکنند. جایی گوشه و کنار دلشان و فکرشان همانی هستند که از کودکی بودند.

فرم ها گاهی عادت های خانوادگی هستند. گاهی به اقتضای جامعه و دردناک ترین آن تغییر برای حفظ داشته ها. داستان وقتی دردناک تر میشود که بعد ها بفهمد داشته هایی که بخاطرشان در قالب جدید رفت چنان هم ارزشمند نبودند...

بنظر من تلاش برای تغییر همیشگی بی فایده است. اگر از چیزی در خود رنج میبریم و علاقمند به نبودنش یا تغییر دادنش هستیم بهترین راه این است که همان لحظه هوشیار باشیم. عادت که شروع به اجرا کرد متوقفش کنیم. بدون برنامه و بدون پیش طرح و نقشه. نقشه کلی هست ولی برای موردِ تغییر بازه زمانی و مکانی و انسانی را نباید تنگ کرد. این به این معنی نیست که تغییر ایجاد میشود و ماندگار خواهد بود. آنقدر باید در لحظه جلویش را گرفت که کمتر پیش بیاید. صددرصدی نیست و روی حرفِ عدم تغییرم هستم. بحثم سر کنترل و کمتر اذیت کردن است...


پ.ن:جمله اول کلی است. موردی گفتم... :)

کتاب دنیای سوفی نوشته یوستین گردر را بخوانید. خوبٍ