گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
امروز لیلا رفت پیش استادش
خانم دکتری سی یا سی و دو ساله
کسی که خیلی قبولش داشت و فقط ترم اول بر حسب اتفاق استادش شده بود و سوالی پرسیده بود
استادش خوشش آمده بود و از آن ترم هی توی راهرو نگاهش میکرد و لیلا "مجبور" بود برود و سلامش کند
حالا برای تشکر برایش کادو تابلو رستاخیز گرفته بود
زنگ زده بود که استاد میخواهم ببینمت و فلانی ام
جلو دانشگاه قرار گذاشته بود. هدیه اش را داده بود استاد گفته بود هدیه قبول نمیکند ولی بخاطر گل روی لیلا قبول
به چایی دعوتش کرده بود و حالا قرار استخر بعدی را  میگذاشتند...
لیلا که به خابگاه برگشت داشت از ذوق و خجالتِ از روی حیا لپ هایش گل انداخته بود
خیلی خوشحال بود و چشمانش برق میزد که فرد ایده آلش را دیده بود
حسودی ام شد...
به او قول کار هم داده بود...
دوست داشتم یکی هم انقدر زیاد جذبم شود. عاشق شخصیتم که به معاشرت با من اصرار کند. 
...........................................................................

امروز زور اول از هشت جلسه درمانم بود
دو ساعت تمام گریه کردم... 
دوساعت گفتم و گریه کردم...
دوساعت نفسم بند آمد و بغض دیوانه ام کرد...
خیلی از خاطراتی که طی زمان خوردم کرده بود...
روز کسل کننده و پکری بود...
فردا جلسه دوم است.
:)

بعد از چند ماه برگشم؟ نمیدانم...

مسائل زیادی اتفاق افتاده بخاطر کثرت نمیشود گفت...

همینکه اینجایم. نزدیکش. من و "او" دور تر از همیشه...


مکتوب دوازده و مکتوب یازدهم از خواسته بودماز خدا برایم درست شدن کارها را بخواهید. درست شد :)

نفس  کسانی که خواسته بودند حق بود... :)



همان نفس های حق برای کار پدرم دعا کنند. دارند در حقش ظلم میکنند. کاش طوری بشود که مجبور به ترک خاک و هَم نشویم...

از خدا بخواهید همه چیز درست شود...

پریروز رفتم تا کار های ثبت نامم را تمام کنم. "او" هم آمد.
انقدر که روز های قبلش با پدر درگیر بودم صبحش کلی فشار تحمل کرده بودم خسته و خراب پیشش رسیدم.
هدیه و کارت تمام شدن سربازیش را که با کلی ذوق گرفته و بسته بندی کرده بودم را خیلی عادی و با جمله :" یه چیزی برات دارم" دادم...
موقع خداحافظی انقدر در مغزم سر و صدا بود که حتی برای خداحافظی دست هم ندادم چه برسد به بوسه ی شیطنت آمیز خداحافظی. با عجله پریدم توی اتوبوس بدون گفتن خداحافظ...
بماند که همان روز مهمانی ترخیصش بود و اصلا فرصت صحبت نشد...

جالب فردای داستان, یعنی همین دیروز بود. صبح پیام دادم که دارم میام. جواب نداد و فکر کردم خستگی دیروز خوابش کرده. چند پیام دیگر و بی جواب...
ساعت چهار با اعصابی خراب سوار اتوبوس شدم. داشتم از شکلات جتیِ نوستالژی گونه ام لذت میبردم که زنگ زد. داشت به مادرش کمک میکرد و گوشیش پیشش نبود. جالب نیست؟ یک ظهر بیدار شود و پیام های از نه صبح مرا نخواند...
راستش خیلی دلم گرفت. ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. نمیخواهم هیچ وقت فکر کند محتاج یا آویزانش هستم. فقط گفتم بخاطر نگرانی ناراحتم... سه ساعت راه بروم و با کتابی سفارش داده بود برایش بگیرم کیفم را سنگین کنم و او حتی صبح بخیر نخواهد بگوید که پیام هایم را ببیند...
به خودم قول داده بودم وقتی گفتم اتوبوس هنوز حرکت نکرده اگر گفت پیاده شو با ماشین بعدی برو بیایم ببینمت, پیاده میشدم... ولی نگفت :|

فردا هم که باز میروم... ماشین ابویش احتیاج به تعمیر دارد :))

فقط خودم را مسلح کرده ام اگر حرفی از اولویت نبودش برایم گفت همین موارد را یاد آوری کنم ...
میدانم مرا بی جواب نمیگذارد.  شاید هم نگفتم... تا اون روز کی کرده کی زنده...

کاش روزی برسد که از همه چیز مطمئن شویم... همه چیز برایمان تضمین شده باشد... :)
چهار مکنده انرژی ...
دیروز مرا ترک کردند...
خدا را خیلی زیاد شکر...
انگار دیگر قرار نیست نتیجه هر چیزی با خاک یکسان شود...
مسیحی بودند و برای رفتنشان عیسی و مریم و انجیل را قسم داد...
نامرد هر چهار تا را یکباره به جانم انداخته بود...
سه سال از زندگی عقب افتادم...
بعد از این باید پله هارا دو تا یکی کنم...
با دانشگاه کنکور هم بخوانم...
کنار "او" :)

فکرش دیونه میکنه...

اینکه برنامه هات آخرین لحظه بهم بخوره. اینکه تمام قول و امیدی که به یکی دادی بهم بریزه.

میترسم خیلی. حالمم خوب نیست بابت ترس...


از خدا بخواهید که درست بشه. به کمکش خیلی بیشتر نیاز دارم. برام از خدا بخواید...

حرفی نیست...

دردا برای آتش نشانان کشورم که فدا شدند...

تاسف برای ازدحام کنندگان...

پ.ن: یه آدم وقتی به پست ترین جایگاهش میرسه که وقتی ازش میخوان ازحام نکنه و بره تا کمک امداد رسانی به مردان گیر افتاده نظم بگیره همه جوابش میشه: همه سرمایم اونجا خوابیده. جای من بودی میگفتی ازدحام نکن؟؟؟

حیف نام و مقام ِانسان...

امروز غمگین ترین خرید را داشتم

دوتا بارانی شیک ولی غمگین

یک جین ولی غمگین

کلی لوازم تحریر ولی غمگین

حتی غمگین ترین سحر خیزی را داشتم...

منتظر معجزه ام. از خدا برایم بخواهیدش... :)

از امروز اوضاع زندگی بهتر شده. مامان برگشته. آب برگشته. من و "او" برگشتیم.

توی پرانتز یه چیزی بگم. اگه پسرین و دارین اینو میخونید بلد باشید ناز بکشید. یخورده حوصله داشته باشید :| 

فکر کنم از پاراگراف بالا مشخص بود علی رغم همه چی که رو به راهه; خیر سرمون خواستیم یخورده بیشتر ناز کنیم و خودمونو ناراحتتر نشون بدیم که ...

مهم نیست. هنوز خوشیم...

توی این مدت هرچیزی که تصورش  رو کرده بودم و منتظر فرصت بودم برای خریدشون مامان برام خرید پس چیزی به اسم جذب هست...

ذوووووق مرررگ


پ.ن:امروز شاید یکی از شاد ترین روز های این وبلاگه :)

کار به جایی رسیده که در قرن بیست و یک و اوج مدرنیته از آب محرومیم و برای اجابت مزاج(یا یک همچین چیزی) باید به محل کار ابوی منزل مراجعه کنیم و چها پنج روز باشد حمام نگرفته باشیم و برای آب آشامیدنی باید از سوپر مارکت بطری آب بگیریم و ظرف تمیز نمانده باشد و هزاران مورد مزخرف دیگر...

بنظرم تعطیل کردن حمام های عمومی اشتباه بود. باید چند تایی برای روز مبادا نگه میداشتند. یا اصلا در استخر ها قبل از پریدن در حوض آب اجازه استحمام کامل میدادند...

از بحران آب که بگذریم چهار روز دیگر سفری به شهر کناری داریم و بحران بزرگتری پیش رو است آن هم رضایت ابوی... درست میشود. یعنی باید بشود وگرنه همه چیز بیشتر و سختتر به چالش کشیده میشود. اجازه نخواهم داد و خواهم رفت و زندگی جدیدی شروع خواهم کرد. باید لیست وسایل بردنی را تهبه کنم... 

خدایا خودت کمکم کن