گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

حرفی نیست...

دردا برای آتش نشانان کشورم که فدا شدند...

تاسف برای ازدحام کنندگان...

پ.ن: یه آدم وقتی به پست ترین جایگاهش میرسه که وقتی ازش میخوان ازحام نکنه و بره تا کمک امداد رسانی به مردان گیر افتاده نظم بگیره همه جوابش میشه: همه سرمایم اونجا خوابیده. جای من بودی میگفتی ازدحام نکن؟؟؟

حیف نام و مقام ِانسان...

امروز غمگین ترین خرید را داشتم

دوتا بارانی شیک ولی غمگین

یک جین ولی غمگین

کلی لوازم تحریر ولی غمگین

حتی غمگین ترین سحر خیزی را داشتم...

منتظر معجزه ام. از خدا برایم بخواهیدش... :)

از امروز اوضاع زندگی بهتر شده. مامان برگشته. آب برگشته. من و "او" برگشتیم.

توی پرانتز یه چیزی بگم. اگه پسرین و دارین اینو میخونید بلد باشید ناز بکشید. یخورده حوصله داشته باشید :| 

فکر کنم از پاراگراف بالا مشخص بود علی رغم همه چی که رو به راهه; خیر سرمون خواستیم یخورده بیشتر ناز کنیم و خودمونو ناراحتتر نشون بدیم که ...

مهم نیست. هنوز خوشیم...

توی این مدت هرچیزی که تصورش  رو کرده بودم و منتظر فرصت بودم برای خریدشون مامان برام خرید پس چیزی به اسم جذب هست...

ذوووووق مرررگ


پ.ن:امروز شاید یکی از شاد ترین روز های این وبلاگه :)

کار به جایی رسیده که در قرن بیست و یک و اوج مدرنیته از آب محرومیم و برای اجابت مزاج(یا یک همچین چیزی) باید به محل کار ابوی منزل مراجعه کنیم و چها پنج روز باشد حمام نگرفته باشیم و برای آب آشامیدنی باید از سوپر مارکت بطری آب بگیریم و ظرف تمیز نمانده باشد و هزاران مورد مزخرف دیگر...

بنظرم تعطیل کردن حمام های عمومی اشتباه بود. باید چند تایی برای روز مبادا نگه میداشتند. یا اصلا در استخر ها قبل از پریدن در حوض آب اجازه استحمام کامل میدادند...

از بحران آب که بگذریم چهار روز دیگر سفری به شهر کناری داریم و بحران بزرگتری پیش رو است آن هم رضایت ابوی... درست میشود. یعنی باید بشود وگرنه همه چیز بیشتر و سختتر به چالش کشیده میشود. اجازه نخواهم داد و خواهم رفت و زندگی جدیدی شروع خواهم کرد. باید لیست وسایل بردنی را تهبه کنم... 

خدایا خودت کمکم کن

"پارمنیدس گفت تغییر به مفهوم واقعی امکان پذیر نیست. هیچ چیز نمیتواند چیزی جز آنچه هست بشود."

جمله و تفکر و اعتقاد عجیبی بود. شاید بیشتر بخاطر شکستن عرف و بیرون آمدن از جملات طلایی قانون جذب و تسلط تفکر در مورد تغییری که زندگی را عوض میکند و استادانش دوست دارند جوری این باور را به خورد مخاطبانشان بدهند که از شرکت در سمینار بعدی یا فروش کتاب بعدیشان مطمئن باشند.

تغییر درونی در هرچیزی که ماهیتش عوض شود محال است. یک در میلیون از خاصیت اولیه میماند. پس تغییر صددرصدی نداریم. البته قطعا در این جهان همه چیز نسبی است و بشر در تلاش است درصد خلوص چیزهایی که برایش مفید است را بالا ببرد...

تغییر آدم ها هم. آنها عوض نمیشوند. فقط فرم عوض میکنند. صورتک میزنند و قالبشان را عوض میکنند. جایی گوشه و کنار دلشان و فکرشان همانی هستند که از کودکی بودند.

فرم ها گاهی عادت های خانوادگی هستند. گاهی به اقتضای جامعه و دردناک ترین آن تغییر برای حفظ داشته ها. داستان وقتی دردناک تر میشود که بعد ها بفهمد داشته هایی که بخاطرشان در قالب جدید رفت چنان هم ارزشمند نبودند...

بنظر من تلاش برای تغییر همیشگی بی فایده است. اگر از چیزی در خود رنج میبریم و علاقمند به نبودنش یا تغییر دادنش هستیم بهترین راه این است که همان لحظه هوشیار باشیم. عادت که شروع به اجرا کرد متوقفش کنیم. بدون برنامه و بدون پیش طرح و نقشه. نقشه کلی هست ولی برای موردِ تغییر بازه زمانی و مکانی و انسانی را نباید تنگ کرد. این به این معنی نیست که تغییر ایجاد میشود و ماندگار خواهد بود. آنقدر باید در لحظه جلویش را گرفت که کمتر پیش بیاید. صددرصدی نیست و روی حرفِ عدم تغییرم هستم. بحثم سر کنترل و کمتر اذیت کردن است...


پ.ن:جمله اول کلی است. موردی گفتم... :)

کتاب دنیای سوفی نوشته یوستین گردر را بخوانید. خوبٍ

وقتی به اعتیادت پی میبری که از صبح ساعت هفت آب ندارید و تو باید بری دستشویی و دست و صورت بشوری و صبونه بخوری و هزار تا کار دیگه ولی همه واکنشت میشه اشکالی نداره به جاش اینترنتت با آب کار نمیکنه و هست... :|


خیلی حس عجیبیه بخوای بری جایی و به خودت حال بدی ولی ندونی کجا و چیکار کنی...
بیای خونه و بخوای قیمه درست کنی و با خودت کلی درگیر شی و آرایش و ریمل داشته باشی و حواست نباشه پیاز به گریت بندازه و یهو بفهمی شبیه زامبی شدی
تا الان نهارت آماده نباشه و بجاش گربه های توی کوچه رو با تن ماهی سیر کرده باشی حسرت بخوری چرا برای نهار خودت انتخابش نکردی. 
حالا اگه مامان بود راحتر بود همه چی...
گرسنمونه خب... 
قیمه عزیزم زودتر آماده شو بهت نیاز داریم

فکر نمیکردم بجایی برسم که دیدن کارتو اونم مینیون ها شادم نکنه

خیلی غمه

خیلی ستمه...

:|

روز عجیبی داشتم

پر از سکوت و تنهایی مثلا

هفت صبح بیدار شدم و کمکش کردم برود مدرسه

مامان پیام داد و گفت سفارت میروند که نگران نشوم...

تخت خوابیدم تا ده و نیم

بسته های پستی ام همان موقع رسید و عینکم را زدم که چشم های پف کرده ام پستچی را نترساند...

سه دفتر خیلی رویایی. دو کارت پستال رویایی تر. 

دفتر ها و یکی از کارت ها برای تولد خواهر و کارت دیگر برای تبریک به "او"

کارت "او" همه چیزهایی که برایمان با ارزش است را داشت. نقاشی عروسکمان. جعبه موسیقیمان. شیشه آبنباتمان. سیبیلی که عاشقشانم.

انرژی گرفتم و ناراحتی دیشب خیلی کمتر شد

دلخور بودم. از اینکه "او" باورم نکرده بود

بزرگترین رازم را گفته و پشیمان بودم...

ساعت یک صبح شب بخیر دلخورانه گفته بودیم و ساعت دو و نیم صبح دلخوری ام را نوشته بودم

به امروز نرسید و کشش ندادیم

حرف میزنیم. جایی که لازم است میخندیم. ولی هر دو میدانیم حالمان خوب نیست...

رفت دندان پزشک بعد ار اینکه ساعت 12 بیدار شده بود ما هرکدام به انداره یک خط باهم حرف زده بودیم...

من هم نهار مفصلی پختم. سوپ و مرغ و برنج و سالاد کلم و هویج و بروکلی. این منو برای من خیلی مفصل تر و سنگین تر از چیزی است که میخوانید

تازه کشفش کرده ام. اینکه آشپزی بهترین سرگرمیم است و حالم را خوب میکند و فکرم را رها. شاید یک روز شروع کردم همه کلاس های آشپزی و شیرنی پزی را رفتم. شاید یک روز وقتی دلم گرفت خیلی حرفه ای آشپزی کردم و قربان صدقه دستپختم رفتم و از دستانم تشکر کردم...

عصر شد و بردمش ورزش و یک ساعت وقت داشتم. رفتم برای تولد خواهر بزرگ بادکنک خریدم. سی تا. دوست داشتم بیشتر بگیرم  کل خانه پر را بادکنک کنم. ولی نمیشد. با فوت کردن سی تا کبود میشوم. تلمبه مان را گم کرده ایم...

به قول "او" یکخورده حرف های خاله زنکی زدیم و رفت دوش بگیرد...

کاش همه چیز یکهو خیلی خوب عوض میشد. برای من... همه چیز رو براه میشد...

کاش ها زیادند... :)

گفتم که. شادترین وبلاگ میشوم...

حقیقت این است که ما هرگز هم دیگر را ترک نخواهیم کرد. افسردگی و ناراحتی و ترک کردن من و "او" سرسنگین صحبت کردن و حرف نزدنمان است...

دل گرمی آنجاست که وقتی میشنوی : این مشکل قرار نیست حل بشه مگه اینکه یکی از ما بمیریم و رابطمون تموم شه.

خوشحال کننده نیست؟ حتی اگر درخواستت برای قرار گذاشتن را با بهانه دندان پزشک رد کند و بگوید : از خودتم ناراحتم :|

شاید الان خوشحالی 100 نیست ولی به 40 هم که هستم راضی ام...

خیلی دردناک است بشنوی که درست نمیشوی. همه چیز را تو خراب میکنی(در حالی که نمیکنی) و کلی از این حرف ها. ولی قسمت دلنشین داستان آنجاست که پس از ترک کردن هم این هارا از "او" بشنوی.

عاشق و زن که باشی هربار دلخوش میشوی به حرف زدنش حتی اگر تلخ بگوید.

یک عاشق و زن همیشه دارد تلاش میکند تا حس های مهرگونه زنانه اش را برای طراوت زندگی اش بیشتر کند و راه های نرمتر کردن "او"یش را بیشتر بشناسد...