گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۲۰ مطلب توسط «mahjan vr» ثبت شده است

بعد از مدت ها با "او" آشتی کردیم. من متوجه شدم که خیلی وابسته من است و از رفتنم میترسد. با اینکه آنقدر مغرور هست که به زبان نیاورد اما مثل پسر بچه ای تاکید اکید داشت که "ولی تو مرا گذاشتی و رفتی" ... حتی با اینکه پانزده روز از بازه ای که تعیین کرده بودم مانده بود، ولی باز مرا قبول کرد. راستش با شناختی که از "او" داشتم باورم نمیشد بپذیرد...

چادر سرم میکنم... راستش من عاشق چادرم. خیلی برازنده من است. زیباترم میکند. نه از آن زیبا هایی که بقیه میگویند. جذاب ترم میکند. بعد مدت ها که "او" را دیدم، نگاه های پر از محبتش مرا جذب میکرد. به محض اینکه برمیگشتم نگاهش کنم؛ جدی تر میشد که مبادا بفهمم دلش میلرزد... :)

عاشقش هستم. تصمیم گرفتم به جای انرژی که برای سر و کله زدن با "او"میگذارم برای زندگی و پیشرفتم بگذارم. آرام تر، صمیمی تر و موفق تر خواهیم بود...

----------------

یکی از موارد بحث ما الناز بود... میگفت صمیمی نشو، زیاد نزدیکش نرو. معتقد بود رابطه اش تمام میشود و چیز های به درد بخوری از الناز یاد نخواهم گرفت. حتی فکر میکرد از او تقلید میکنم و انتطاراتم بالا میرود. راستش مورد آخر تا حدودی درست بود...

"او" حتی یکبار هم الناز را ندیده بود... ولی راست میگفت. رابطه اش را بی هیچ دلیلی تمام کرد. گفت برایم عادی شده. دیگر عاشقش نیستم. و من یاد تمام وقت هایی افتادم که پسر برایش آشپزی میکرد، دسته گل های گران و زیبا میخرید، همه جا با آژانس میرفتند، مدام الناز را تایید میکرد، کافه گردی و سورپرایز داشتند. ولی الان بی هیچ دلیلی پسر برایش عادی شده...

دلم برایش میسوزد... و برای خودمان خوشحالم. بین من و "او" هرگز چنین فضایی نبوده، من تا حالادسته گل نگرفتم، سورپرایز نشدم ولی عمیقا خوشحالم که ما تحت هیچ شرایطی برای همدیگر عادی نمیشویم...

آخرین باری که برایم ثابت شد واقعا دوستم دارد همین مورد اخیر بود... 

پ.ن: شبیه نامه بی انتها شد. هست. ولی ننویسم بهتر است...

این متن یک جورایی یاد آور است. 






برنامه ام برای تابستان زیاد و تو در تو است...

میخواهم کار پیدا کنم 

میخواهم دوربین بخرم و دوباره حالم خوب شود اینستا عزیزم را احیا کنم

میخواهم کلاس تذهیب بروم

میخواهم سنتورم را از سر شروع کنم

میخواهم کلاس زبان بروم و آیلتس بگیرم

فلا همین ها

دغدغه خانه داشتم. اینکه برایم خانه بگیرند راحت تر باشم. از شما چه پنهان در گوشه و کناره های ذهنم ماشین هم میخواستم :))

ولی فکر کردم که راحتی زیاد افسردگی برایم دارد. من به ذهن خلاق نیاز دارم و در فراخ خلاقیت کمتر سراغ آدم می آید. شاید کمی شرایط سخت برایم لازم باشد تا خودم را پیدا کنم... :)

به احتمال زیاد این متن جذابیتی ندارد. اگر حوصله ندارید نخوانید :)





آنقدر دیر به دیر یاد اینجا می افتم که باید شماره آخرین مکتوب را چک کنم...

طبق معمول کلی اتفاقات جدید افتاده :))

زندگی پر هیجانی دارم مثه اینکه  :)

جلسات درمانی ام تمام شده... چند هفته ای هست

دارم بازیابی میشوم... مثلا به زندگی محکم نگاه میکنم و میدانم برای تغییر قوی هستم

کمال گرایی کمتر و قبول کردن این موضوع که همه چیز طی زمان حل میشود و حل شدنش نیازمند وقت و انرژی است

ارزش خودم را میدانم و میفهمم این همه اذیت و حکمفرمایی "او" تقصیر خودم بوده...

این را هم میفهمم که همه سختی اش میتوانم شرایط را درست کنم...

فقط کمی زمان و انرژی و صبر و توکل میخواهد...

کمی که نه. زیاد. ولی یاد گرفتم که بگویم قوی هستم

............................

به "او" گفتم مدتی باهم نباشیم... نه که نباشیم. یکماه بیشتر حرف نزنیم. همدیگر را نبینیم...

همه چیز بیش از حد توان تحملم شده بود...

رفتم مشهد. چیزی که بیشتر از همه چیز به آن نیاز داشتم. حرم بهترین جای ممکن برای آرامش گرفتنم بود

..........................

وارد مرحله جدیدی شدم. اینکه "من" چه باید بکنم. برای زندگی و آینده ام. علایق و تمایلات "من" چه چیز هایی هستند. از کجا باید شروع کنم و دنبال چه مهارت هایی بروم. در این مرحله دیگر خبری از در نظر گرفتن بیمارگونه خانواده و "او" نیست....

دغدغه ها درگیری ها و در نهایت روانِ پریشان من نتیجه همین در نظر گرفتن ها و جبرانات افراطی من در برابر بی مسئولیتی دیگران بود... اینجا من برای انتخاب های دیگران عذاب وجدان نمیگیرم و فهمیده ام انسان ها بیش از آنچه که فکر میکنم مسئول خودشان انتخاب ها و آینده شان هستند و من سهم خودم را برایشان دارم. سهم کمی که به جا خواهم آورد...

برای فهمیدن این ها "او" خیلی کمکم کرد. محصول همنشینی و هم فکری با او این هایی است که نوشتم و با درمان و مشاوره پررنگ تر شد. فقط جای غمگین ماجرا این است که "او" همه این موارد را در بحث ها و دعواها میگفت (در واقع توی سرم میزد)... غمگین به این دیل که این ها بی برو برگرد شامل خودش هم میشود...

عکس تلگرام پسرخاله ام بود"مرد ها منطقی حرف میزنند و احساسی عمل میکنند ولی زن ها احساسی حرف میزنند و مانند مامور اعدام عمل میکنند" راست میگفت. همیشه کسی که مرا تهدید به حرف نزدن مقطعی میکرد (اینکه اگر حرکت اشتباهی سر بزند یک هفته. اشتباه دوم یک ماه. اشتباه سوم دو ماه و الی آخر) "او" بود ولی هرگز عمل نکرد. من هرگز چنین تصمیمی نداشتم ولی مجبور شدم... بیرحمانه عمل کردم  و پای مسوئیلیتش هستم...

دلم برایش خیلی تنگ شده. خیلی بیشتر از اینکه فکرش را بتوان کرد. ولی برای چیزی که در درونم خراب کردم باید حمل کنم. باید دوباره سر پایش کنم. باید  "من" را دوباره پیدا کنم. و یاد گرفتم برای به دست آوردن باید زحمت کشید و هزینه کرد...


امروز لیلا رفت پیش استادش
خانم دکتری سی یا سی و دو ساله
کسی که خیلی قبولش داشت و فقط ترم اول بر حسب اتفاق استادش شده بود و سوالی پرسیده بود
استادش خوشش آمده بود و از آن ترم هی توی راهرو نگاهش میکرد و لیلا "مجبور" بود برود و سلامش کند
حالا برای تشکر برایش کادو تابلو رستاخیز گرفته بود
زنگ زده بود که استاد میخواهم ببینمت و فلانی ام
جلو دانشگاه قرار گذاشته بود. هدیه اش را داده بود استاد گفته بود هدیه قبول نمیکند ولی بخاطر گل روی لیلا قبول
به چایی دعوتش کرده بود و حالا قرار استخر بعدی را  میگذاشتند...
لیلا که به خابگاه برگشت داشت از ذوق و خجالتِ از روی حیا لپ هایش گل انداخته بود
خیلی خوشحال بود و چشمانش برق میزد که فرد ایده آلش را دیده بود
حسودی ام شد...
به او قول کار هم داده بود...
دوست داشتم یکی هم انقدر زیاد جذبم شود. عاشق شخصیتم که به معاشرت با من اصرار کند. 
...........................................................................

امروز زور اول از هشت جلسه درمانم بود
دو ساعت تمام گریه کردم... 
دوساعت گفتم و گریه کردم...
دوساعت نفسم بند آمد و بغض دیوانه ام کرد...
خیلی از خاطراتی که طی زمان خوردم کرده بود...
روز کسل کننده و پکری بود...
فردا جلسه دوم است.
:)

بعد از چند ماه برگشم؟ نمیدانم...

مسائل زیادی اتفاق افتاده بخاطر کثرت نمیشود گفت...

همینکه اینجایم. نزدیکش. من و "او" دور تر از همیشه...


مکتوب دوازده و مکتوب یازدهم از خواسته بودماز خدا برایم درست شدن کارها را بخواهید. درست شد :)

نفس  کسانی که خواسته بودند حق بود... :)



همان نفس های حق برای کار پدرم دعا کنند. دارند در حقش ظلم میکنند. کاش طوری بشود که مجبور به ترک خاک و هَم نشویم...

از خدا بخواهید همه چیز درست شود...

پریروز رفتم تا کار های ثبت نامم را تمام کنم. "او" هم آمد.
انقدر که روز های قبلش با پدر درگیر بودم صبحش کلی فشار تحمل کرده بودم خسته و خراب پیشش رسیدم.
هدیه و کارت تمام شدن سربازیش را که با کلی ذوق گرفته و بسته بندی کرده بودم را خیلی عادی و با جمله :" یه چیزی برات دارم" دادم...
موقع خداحافظی انقدر در مغزم سر و صدا بود که حتی برای خداحافظی دست هم ندادم چه برسد به بوسه ی شیطنت آمیز خداحافظی. با عجله پریدم توی اتوبوس بدون گفتن خداحافظ...
بماند که همان روز مهمانی ترخیصش بود و اصلا فرصت صحبت نشد...

جالب فردای داستان, یعنی همین دیروز بود. صبح پیام دادم که دارم میام. جواب نداد و فکر کردم خستگی دیروز خوابش کرده. چند پیام دیگر و بی جواب...
ساعت چهار با اعصابی خراب سوار اتوبوس شدم. داشتم از شکلات جتیِ نوستالژی گونه ام لذت میبردم که زنگ زد. داشت به مادرش کمک میکرد و گوشیش پیشش نبود. جالب نیست؟ یک ظهر بیدار شود و پیام های از نه صبح مرا نخواند...
راستش خیلی دلم گرفت. ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. نمیخواهم هیچ وقت فکر کند محتاج یا آویزانش هستم. فقط گفتم بخاطر نگرانی ناراحتم... سه ساعت راه بروم و با کتابی سفارش داده بود برایش بگیرم کیفم را سنگین کنم و او حتی صبح بخیر نخواهد بگوید که پیام هایم را ببیند...
به خودم قول داده بودم وقتی گفتم اتوبوس هنوز حرکت نکرده اگر گفت پیاده شو با ماشین بعدی برو بیایم ببینمت, پیاده میشدم... ولی نگفت :|

فردا هم که باز میروم... ماشین ابویش احتیاج به تعمیر دارد :))

فقط خودم را مسلح کرده ام اگر حرفی از اولویت نبودش برایم گفت همین موارد را یاد آوری کنم ...
میدانم مرا بی جواب نمیگذارد.  شاید هم نگفتم... تا اون روز کی کرده کی زنده...

کاش روزی برسد که از همه چیز مطمئن شویم... همه چیز برایمان تضمین شده باشد... :)
چهار مکنده انرژی ...
دیروز مرا ترک کردند...
خدا را خیلی زیاد شکر...
انگار دیگر قرار نیست نتیجه هر چیزی با خاک یکسان شود...
مسیحی بودند و برای رفتنشان عیسی و مریم و انجیل را قسم داد...
نامرد هر چهار تا را یکباره به جانم انداخته بود...
سه سال از زندگی عقب افتادم...
بعد از این باید پله هارا دو تا یکی کنم...
با دانشگاه کنکور هم بخوانم...
کنار "او" :)

فکرش دیونه میکنه...

اینکه برنامه هات آخرین لحظه بهم بخوره. اینکه تمام قول و امیدی که به یکی دادی بهم بریزه.

میترسم خیلی. حالمم خوب نیست بابت ترس...


از خدا بخواهید که درست بشه. به کمکش خیلی بیشتر نیاز دارم. برام از خدا بخواید...

حرفی نیست...

دردا برای آتش نشانان کشورم که فدا شدند...

تاسف برای ازدحام کنندگان...

پ.ن: یه آدم وقتی به پست ترین جایگاهش میرسه که وقتی ازش میخوان ازحام نکنه و بره تا کمک امداد رسانی به مردان گیر افتاده نظم بگیره همه جوابش میشه: همه سرمایم اونجا خوابیده. جای من بودی میگفتی ازدحام نکن؟؟؟

حیف نام و مقام ِانسان...