گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب با موضوع «دردسرهایم» ثبت شده است

بعد از چند ماه برگشم؟ نمیدانم...

مسائل زیادی اتفاق افتاده بخاطر کثرت نمیشود گفت...

همینکه اینجایم. نزدیکش. من و "او" دور تر از همیشه...


پریروز رفتم تا کار های ثبت نامم را تمام کنم. "او" هم آمد.
انقدر که روز های قبلش با پدر درگیر بودم صبحش کلی فشار تحمل کرده بودم خسته و خراب پیشش رسیدم.
هدیه و کارت تمام شدن سربازیش را که با کلی ذوق گرفته و بسته بندی کرده بودم را خیلی عادی و با جمله :" یه چیزی برات دارم" دادم...
موقع خداحافظی انقدر در مغزم سر و صدا بود که حتی برای خداحافظی دست هم ندادم چه برسد به بوسه ی شیطنت آمیز خداحافظی. با عجله پریدم توی اتوبوس بدون گفتن خداحافظ...
بماند که همان روز مهمانی ترخیصش بود و اصلا فرصت صحبت نشد...

جالب فردای داستان, یعنی همین دیروز بود. صبح پیام دادم که دارم میام. جواب نداد و فکر کردم خستگی دیروز خوابش کرده. چند پیام دیگر و بی جواب...
ساعت چهار با اعصابی خراب سوار اتوبوس شدم. داشتم از شکلات جتیِ نوستالژی گونه ام لذت میبردم که زنگ زد. داشت به مادرش کمک میکرد و گوشیش پیشش نبود. جالب نیست؟ یک ظهر بیدار شود و پیام های از نه صبح مرا نخواند...
راستش خیلی دلم گرفت. ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. نمیخواهم هیچ وقت فکر کند محتاج یا آویزانش هستم. فقط گفتم بخاطر نگرانی ناراحتم... سه ساعت راه بروم و با کتابی سفارش داده بود برایش بگیرم کیفم را سنگین کنم و او حتی صبح بخیر نخواهد بگوید که پیام هایم را ببیند...
به خودم قول داده بودم وقتی گفتم اتوبوس هنوز حرکت نکرده اگر گفت پیاده شو با ماشین بعدی برو بیایم ببینمت, پیاده میشدم... ولی نگفت :|

فردا هم که باز میروم... ماشین ابویش احتیاج به تعمیر دارد :))

فقط خودم را مسلح کرده ام اگر حرفی از اولویت نبودش برایم گفت همین موارد را یاد آوری کنم ...
میدانم مرا بی جواب نمیگذارد.  شاید هم نگفتم... تا اون روز کی کرده کی زنده...

کاش روزی برسد که از همه چیز مطمئن شویم... همه چیز برایمان تضمین شده باشد... :)

فکرش دیونه میکنه...

اینکه برنامه هات آخرین لحظه بهم بخوره. اینکه تمام قول و امیدی که به یکی دادی بهم بریزه.

میترسم خیلی. حالمم خوب نیست بابت ترس...


از خدا بخواهید که درست بشه. به کمکش خیلی بیشتر نیاز دارم. برام از خدا بخواید...

کار به جایی رسیده که در قرن بیست و یک و اوج مدرنیته از آب محرومیم و برای اجابت مزاج(یا یک همچین چیزی) باید به محل کار ابوی منزل مراجعه کنیم و چها پنج روز باشد حمام نگرفته باشیم و برای آب آشامیدنی باید از سوپر مارکت بطری آب بگیریم و ظرف تمیز نمانده باشد و هزاران مورد مزخرف دیگر...

بنظرم تعطیل کردن حمام های عمومی اشتباه بود. باید چند تایی برای روز مبادا نگه میداشتند. یا اصلا در استخر ها قبل از پریدن در حوض آب اجازه استحمام کامل میدادند...

از بحران آب که بگذریم چهار روز دیگر سفری به شهر کناری داریم و بحران بزرگتری پیش رو است آن هم رضایت ابوی... درست میشود. یعنی باید بشود وگرنه همه چیز بیشتر و سختتر به چالش کشیده میشود. اجازه نخواهم داد و خواهم رفت و زندگی جدیدی شروع خواهم کرد. باید لیست وسایل بردنی را تهبه کنم... 

خدایا خودت کمکم کن

وقتی به اعتیادت پی میبری که از صبح ساعت هفت آب ندارید و تو باید بری دستشویی و دست و صورت بشوری و صبونه بخوری و هزار تا کار دیگه ولی همه واکنشت میشه اشکالی نداره به جاش اینترنتت با آب کار نمیکنه و هست... :|


خیلی حس عجیبیه بخوای بری جایی و به خودت حال بدی ولی ندونی کجا و چیکار کنی...
بیای خونه و بخوای قیمه درست کنی و با خودت کلی درگیر شی و آرایش و ریمل داشته باشی و حواست نباشه پیاز به گریت بندازه و یهو بفهمی شبیه زامبی شدی
تا الان نهارت آماده نباشه و بجاش گربه های توی کوچه رو با تن ماهی سیر کرده باشی حسرت بخوری چرا برای نهار خودت انتخابش نکردی. 
حالا اگه مامان بود راحتر بود همه چی...
گرسنمونه خب... 
قیمه عزیزم زودتر آماده شو بهت نیاز داریم