گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «روزمرگی» ثبت شده است

به احتمال زیاد این متن جذابیتی ندارد. اگر حوصله ندارید نخوانید :)





آنقدر دیر به دیر یاد اینجا می افتم که باید شماره آخرین مکتوب را چک کنم...

طبق معمول کلی اتفاقات جدید افتاده :))

زندگی پر هیجانی دارم مثه اینکه  :)

جلسات درمانی ام تمام شده... چند هفته ای هست

دارم بازیابی میشوم... مثلا به زندگی محکم نگاه میکنم و میدانم برای تغییر قوی هستم

کمال گرایی کمتر و قبول کردن این موضوع که همه چیز طی زمان حل میشود و حل شدنش نیازمند وقت و انرژی است

ارزش خودم را میدانم و میفهمم این همه اذیت و حکمفرمایی "او" تقصیر خودم بوده...

این را هم میفهمم که همه سختی اش میتوانم شرایط را درست کنم...

فقط کمی زمان و انرژی و صبر و توکل میخواهد...

کمی که نه. زیاد. ولی یاد گرفتم که بگویم قوی هستم

............................

به "او" گفتم مدتی باهم نباشیم... نه که نباشیم. یکماه بیشتر حرف نزنیم. همدیگر را نبینیم...

همه چیز بیش از حد توان تحملم شده بود...

رفتم مشهد. چیزی که بیشتر از همه چیز به آن نیاز داشتم. حرم بهترین جای ممکن برای آرامش گرفتنم بود

..........................

وارد مرحله جدیدی شدم. اینکه "من" چه باید بکنم. برای زندگی و آینده ام. علایق و تمایلات "من" چه چیز هایی هستند. از کجا باید شروع کنم و دنبال چه مهارت هایی بروم. در این مرحله دیگر خبری از در نظر گرفتن بیمارگونه خانواده و "او" نیست....

دغدغه ها درگیری ها و در نهایت روانِ پریشان من نتیجه همین در نظر گرفتن ها و جبرانات افراطی من در برابر بی مسئولیتی دیگران بود... اینجا من برای انتخاب های دیگران عذاب وجدان نمیگیرم و فهمیده ام انسان ها بیش از آنچه که فکر میکنم مسئول خودشان انتخاب ها و آینده شان هستند و من سهم خودم را برایشان دارم. سهم کمی که به جا خواهم آورد...

برای فهمیدن این ها "او" خیلی کمکم کرد. محصول همنشینی و هم فکری با او این هایی است که نوشتم و با درمان و مشاوره پررنگ تر شد. فقط جای غمگین ماجرا این است که "او" همه این موارد را در بحث ها و دعواها میگفت (در واقع توی سرم میزد)... غمگین به این دیل که این ها بی برو برگرد شامل خودش هم میشود...

عکس تلگرام پسرخاله ام بود"مرد ها منطقی حرف میزنند و احساسی عمل میکنند ولی زن ها احساسی حرف میزنند و مانند مامور اعدام عمل میکنند" راست میگفت. همیشه کسی که مرا تهدید به حرف نزدن مقطعی میکرد (اینکه اگر حرکت اشتباهی سر بزند یک هفته. اشتباه دوم یک ماه. اشتباه سوم دو ماه و الی آخر) "او" بود ولی هرگز عمل نکرد. من هرگز چنین تصمیمی نداشتم ولی مجبور شدم... بیرحمانه عمل کردم  و پای مسوئیلیتش هستم...

دلم برایش خیلی تنگ شده. خیلی بیشتر از اینکه فکرش را بتوان کرد. ولی برای چیزی که در درونم خراب کردم باید حمل کنم. باید دوباره سر پایش کنم. باید  "من" را دوباره پیدا کنم. و یاد گرفتم برای به دست آوردن باید زحمت کشید و هزینه کرد...


امروز لیلا رفت پیش استادش
خانم دکتری سی یا سی و دو ساله
کسی که خیلی قبولش داشت و فقط ترم اول بر حسب اتفاق استادش شده بود و سوالی پرسیده بود
استادش خوشش آمده بود و از آن ترم هی توی راهرو نگاهش میکرد و لیلا "مجبور" بود برود و سلامش کند
حالا برای تشکر برایش کادو تابلو رستاخیز گرفته بود
زنگ زده بود که استاد میخواهم ببینمت و فلانی ام
جلو دانشگاه قرار گذاشته بود. هدیه اش را داده بود استاد گفته بود هدیه قبول نمیکند ولی بخاطر گل روی لیلا قبول
به چایی دعوتش کرده بود و حالا قرار استخر بعدی را  میگذاشتند...
لیلا که به خابگاه برگشت داشت از ذوق و خجالتِ از روی حیا لپ هایش گل انداخته بود
خیلی خوشحال بود و چشمانش برق میزد که فرد ایده آلش را دیده بود
حسودی ام شد...
به او قول کار هم داده بود...
دوست داشتم یکی هم انقدر زیاد جذبم شود. عاشق شخصیتم که به معاشرت با من اصرار کند. 
...........................................................................

امروز زور اول از هشت جلسه درمانم بود
دو ساعت تمام گریه کردم... 
دوساعت گفتم و گریه کردم...
دوساعت نفسم بند آمد و بغض دیوانه ام کرد...
خیلی از خاطراتی که طی زمان خوردم کرده بود...
روز کسل کننده و پکری بود...
فردا جلسه دوم است.
:)

پریروز رفتم تا کار های ثبت نامم را تمام کنم. "او" هم آمد.
انقدر که روز های قبلش با پدر درگیر بودم صبحش کلی فشار تحمل کرده بودم خسته و خراب پیشش رسیدم.
هدیه و کارت تمام شدن سربازیش را که با کلی ذوق گرفته و بسته بندی کرده بودم را خیلی عادی و با جمله :" یه چیزی برات دارم" دادم...
موقع خداحافظی انقدر در مغزم سر و صدا بود که حتی برای خداحافظی دست هم ندادم چه برسد به بوسه ی شیطنت آمیز خداحافظی. با عجله پریدم توی اتوبوس بدون گفتن خداحافظ...
بماند که همان روز مهمانی ترخیصش بود و اصلا فرصت صحبت نشد...

جالب فردای داستان, یعنی همین دیروز بود. صبح پیام دادم که دارم میام. جواب نداد و فکر کردم خستگی دیروز خوابش کرده. چند پیام دیگر و بی جواب...
ساعت چهار با اعصابی خراب سوار اتوبوس شدم. داشتم از شکلات جتیِ نوستالژی گونه ام لذت میبردم که زنگ زد. داشت به مادرش کمک میکرد و گوشیش پیشش نبود. جالب نیست؟ یک ظهر بیدار شود و پیام های از نه صبح مرا نخواند...
راستش خیلی دلم گرفت. ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. نمیخواهم هیچ وقت فکر کند محتاج یا آویزانش هستم. فقط گفتم بخاطر نگرانی ناراحتم... سه ساعت راه بروم و با کتابی سفارش داده بود برایش بگیرم کیفم را سنگین کنم و او حتی صبح بخیر نخواهد بگوید که پیام هایم را ببیند...
به خودم قول داده بودم وقتی گفتم اتوبوس هنوز حرکت نکرده اگر گفت پیاده شو با ماشین بعدی برو بیایم ببینمت, پیاده میشدم... ولی نگفت :|

فردا هم که باز میروم... ماشین ابویش احتیاج به تعمیر دارد :))

فقط خودم را مسلح کرده ام اگر حرفی از اولویت نبودش برایم گفت همین موارد را یاد آوری کنم ...
میدانم مرا بی جواب نمیگذارد.  شاید هم نگفتم... تا اون روز کی کرده کی زنده...

کاش روزی برسد که از همه چیز مطمئن شویم... همه چیز برایمان تضمین شده باشد... :)

از امروز اوضاع زندگی بهتر شده. مامان برگشته. آب برگشته. من و "او" برگشتیم.

توی پرانتز یه چیزی بگم. اگه پسرین و دارین اینو میخونید بلد باشید ناز بکشید. یخورده حوصله داشته باشید :| 

فکر کنم از پاراگراف بالا مشخص بود علی رغم همه چی که رو به راهه; خیر سرمون خواستیم یخورده بیشتر ناز کنیم و خودمونو ناراحتتر نشون بدیم که ...

مهم نیست. هنوز خوشیم...

توی این مدت هرچیزی که تصورش  رو کرده بودم و منتظر فرصت بودم برای خریدشون مامان برام خرید پس چیزی به اسم جذب هست...

ذوووووق مرررگ


پ.ن:امروز شاید یکی از شاد ترین روز های این وبلاگه :)

روز عجیبی داشتم

پر از سکوت و تنهایی مثلا

هفت صبح بیدار شدم و کمکش کردم برود مدرسه

مامان پیام داد و گفت سفارت میروند که نگران نشوم...

تخت خوابیدم تا ده و نیم

بسته های پستی ام همان موقع رسید و عینکم را زدم که چشم های پف کرده ام پستچی را نترساند...

سه دفتر خیلی رویایی. دو کارت پستال رویایی تر. 

دفتر ها و یکی از کارت ها برای تولد خواهر و کارت دیگر برای تبریک به "او"

کارت "او" همه چیزهایی که برایمان با ارزش است را داشت. نقاشی عروسکمان. جعبه موسیقیمان. شیشه آبنباتمان. سیبیلی که عاشقشانم.

انرژی گرفتم و ناراحتی دیشب خیلی کمتر شد

دلخور بودم. از اینکه "او" باورم نکرده بود

بزرگترین رازم را گفته و پشیمان بودم...

ساعت یک صبح شب بخیر دلخورانه گفته بودیم و ساعت دو و نیم صبح دلخوری ام را نوشته بودم

به امروز نرسید و کشش ندادیم

حرف میزنیم. جایی که لازم است میخندیم. ولی هر دو میدانیم حالمان خوب نیست...

رفت دندان پزشک بعد ار اینکه ساعت 12 بیدار شده بود ما هرکدام به انداره یک خط باهم حرف زده بودیم...

من هم نهار مفصلی پختم. سوپ و مرغ و برنج و سالاد کلم و هویج و بروکلی. این منو برای من خیلی مفصل تر و سنگین تر از چیزی است که میخوانید

تازه کشفش کرده ام. اینکه آشپزی بهترین سرگرمیم است و حالم را خوب میکند و فکرم را رها. شاید یک روز شروع کردم همه کلاس های آشپزی و شیرنی پزی را رفتم. شاید یک روز وقتی دلم گرفت خیلی حرفه ای آشپزی کردم و قربان صدقه دستپختم رفتم و از دستانم تشکر کردم...

عصر شد و بردمش ورزش و یک ساعت وقت داشتم. رفتم برای تولد خواهر بزرگ بادکنک خریدم. سی تا. دوست داشتم بیشتر بگیرم  کل خانه پر را بادکنک کنم. ولی نمیشد. با فوت کردن سی تا کبود میشوم. تلمبه مان را گم کرده ایم...

به قول "او" یکخورده حرف های خاله زنکی زدیم و رفت دوش بگیرد...

کاش همه چیز یکهو خیلی خوب عوض میشد. برای من... همه چیز رو براه میشد...

کاش ها زیادند... :)