گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۷ مطلب با موضوع «من و "او"» ثبت شده است

بعد از مدت ها با "او" آشتی کردیم. من متوجه شدم که خیلی وابسته من است و از رفتنم میترسد. با اینکه آنقدر مغرور هست که به زبان نیاورد اما مثل پسر بچه ای تاکید اکید داشت که "ولی تو مرا گذاشتی و رفتی" ... حتی با اینکه پانزده روز از بازه ای که تعیین کرده بودم مانده بود، ولی باز مرا قبول کرد. راستش با شناختی که از "او" داشتم باورم نمیشد بپذیرد...

چادر سرم میکنم... راستش من عاشق چادرم. خیلی برازنده من است. زیباترم میکند. نه از آن زیبا هایی که بقیه میگویند. جذاب ترم میکند. بعد مدت ها که "او" را دیدم، نگاه های پر از محبتش مرا جذب میکرد. به محض اینکه برمیگشتم نگاهش کنم؛ جدی تر میشد که مبادا بفهمم دلش میلرزد... :)

عاشقش هستم. تصمیم گرفتم به جای انرژی که برای سر و کله زدن با "او"میگذارم برای زندگی و پیشرفتم بگذارم. آرام تر، صمیمی تر و موفق تر خواهیم بود...

----------------

یکی از موارد بحث ما الناز بود... میگفت صمیمی نشو، زیاد نزدیکش نرو. معتقد بود رابطه اش تمام میشود و چیز های به درد بخوری از الناز یاد نخواهم گرفت. حتی فکر میکرد از او تقلید میکنم و انتطاراتم بالا میرود. راستش مورد آخر تا حدودی درست بود...

"او" حتی یکبار هم الناز را ندیده بود... ولی راست میگفت. رابطه اش را بی هیچ دلیلی تمام کرد. گفت برایم عادی شده. دیگر عاشقش نیستم. و من یاد تمام وقت هایی افتادم که پسر برایش آشپزی میکرد، دسته گل های گران و زیبا میخرید، همه جا با آژانس میرفتند، مدام الناز را تایید میکرد، کافه گردی و سورپرایز داشتند. ولی الان بی هیچ دلیلی پسر برایش عادی شده...

دلم برایش میسوزد... و برای خودمان خوشحالم. بین من و "او" هرگز چنین فضایی نبوده، من تا حالادسته گل نگرفتم، سورپرایز نشدم ولی عمیقا خوشحالم که ما تحت هیچ شرایطی برای همدیگر عادی نمیشویم...

آخرین باری که برایم ثابت شد واقعا دوستم دارد همین مورد اخیر بود... 

پ.ن: شبیه نامه بی انتها شد. هست. ولی ننویسم بهتر است...

به احتمال زیاد این متن جذابیتی ندارد. اگر حوصله ندارید نخوانید :)





آنقدر دیر به دیر یاد اینجا می افتم که باید شماره آخرین مکتوب را چک کنم...

طبق معمول کلی اتفاقات جدید افتاده :))

زندگی پر هیجانی دارم مثه اینکه  :)

جلسات درمانی ام تمام شده... چند هفته ای هست

دارم بازیابی میشوم... مثلا به زندگی محکم نگاه میکنم و میدانم برای تغییر قوی هستم

کمال گرایی کمتر و قبول کردن این موضوع که همه چیز طی زمان حل میشود و حل شدنش نیازمند وقت و انرژی است

ارزش خودم را میدانم و میفهمم این همه اذیت و حکمفرمایی "او" تقصیر خودم بوده...

این را هم میفهمم که همه سختی اش میتوانم شرایط را درست کنم...

فقط کمی زمان و انرژی و صبر و توکل میخواهد...

کمی که نه. زیاد. ولی یاد گرفتم که بگویم قوی هستم

............................

به "او" گفتم مدتی باهم نباشیم... نه که نباشیم. یکماه بیشتر حرف نزنیم. همدیگر را نبینیم...

همه چیز بیش از حد توان تحملم شده بود...

رفتم مشهد. چیزی که بیشتر از همه چیز به آن نیاز داشتم. حرم بهترین جای ممکن برای آرامش گرفتنم بود

..........................

وارد مرحله جدیدی شدم. اینکه "من" چه باید بکنم. برای زندگی و آینده ام. علایق و تمایلات "من" چه چیز هایی هستند. از کجا باید شروع کنم و دنبال چه مهارت هایی بروم. در این مرحله دیگر خبری از در نظر گرفتن بیمارگونه خانواده و "او" نیست....

دغدغه ها درگیری ها و در نهایت روانِ پریشان من نتیجه همین در نظر گرفتن ها و جبرانات افراطی من در برابر بی مسئولیتی دیگران بود... اینجا من برای انتخاب های دیگران عذاب وجدان نمیگیرم و فهمیده ام انسان ها بیش از آنچه که فکر میکنم مسئول خودشان انتخاب ها و آینده شان هستند و من سهم خودم را برایشان دارم. سهم کمی که به جا خواهم آورد...

برای فهمیدن این ها "او" خیلی کمکم کرد. محصول همنشینی و هم فکری با او این هایی است که نوشتم و با درمان و مشاوره پررنگ تر شد. فقط جای غمگین ماجرا این است که "او" همه این موارد را در بحث ها و دعواها میگفت (در واقع توی سرم میزد)... غمگین به این دیل که این ها بی برو برگرد شامل خودش هم میشود...

عکس تلگرام پسرخاله ام بود"مرد ها منطقی حرف میزنند و احساسی عمل میکنند ولی زن ها احساسی حرف میزنند و مانند مامور اعدام عمل میکنند" راست میگفت. همیشه کسی که مرا تهدید به حرف نزدن مقطعی میکرد (اینکه اگر حرکت اشتباهی سر بزند یک هفته. اشتباه دوم یک ماه. اشتباه سوم دو ماه و الی آخر) "او" بود ولی هرگز عمل نکرد. من هرگز چنین تصمیمی نداشتم ولی مجبور شدم... بیرحمانه عمل کردم  و پای مسوئیلیتش هستم...

دلم برایش خیلی تنگ شده. خیلی بیشتر از اینکه فکرش را بتوان کرد. ولی برای چیزی که در درونم خراب کردم باید حمل کنم. باید دوباره سر پایش کنم. باید  "من" را دوباره پیدا کنم. و یاد گرفتم برای به دست آوردن باید زحمت کشید و هزینه کرد...


بعد از چند ماه برگشم؟ نمیدانم...

مسائل زیادی اتفاق افتاده بخاطر کثرت نمیشود گفت...

همینکه اینجایم. نزدیکش. من و "او" دور تر از همیشه...


پریروز رفتم تا کار های ثبت نامم را تمام کنم. "او" هم آمد.
انقدر که روز های قبلش با پدر درگیر بودم صبحش کلی فشار تحمل کرده بودم خسته و خراب پیشش رسیدم.
هدیه و کارت تمام شدن سربازیش را که با کلی ذوق گرفته و بسته بندی کرده بودم را خیلی عادی و با جمله :" یه چیزی برات دارم" دادم...
موقع خداحافظی انقدر در مغزم سر و صدا بود که حتی برای خداحافظی دست هم ندادم چه برسد به بوسه ی شیطنت آمیز خداحافظی. با عجله پریدم توی اتوبوس بدون گفتن خداحافظ...
بماند که همان روز مهمانی ترخیصش بود و اصلا فرصت صحبت نشد...

جالب فردای داستان, یعنی همین دیروز بود. صبح پیام دادم که دارم میام. جواب نداد و فکر کردم خستگی دیروز خوابش کرده. چند پیام دیگر و بی جواب...
ساعت چهار با اعصابی خراب سوار اتوبوس شدم. داشتم از شکلات جتیِ نوستالژی گونه ام لذت میبردم که زنگ زد. داشت به مادرش کمک میکرد و گوشیش پیشش نبود. جالب نیست؟ یک ظهر بیدار شود و پیام های از نه صبح مرا نخواند...
راستش خیلی دلم گرفت. ناراحت شدم ولی به رویم نیاوردم. نمیخواهم هیچ وقت فکر کند محتاج یا آویزانش هستم. فقط گفتم بخاطر نگرانی ناراحتم... سه ساعت راه بروم و با کتابی سفارش داده بود برایش بگیرم کیفم را سنگین کنم و او حتی صبح بخیر نخواهد بگوید که پیام هایم را ببیند...
به خودم قول داده بودم وقتی گفتم اتوبوس هنوز حرکت نکرده اگر گفت پیاده شو با ماشین بعدی برو بیایم ببینمت, پیاده میشدم... ولی نگفت :|

فردا هم که باز میروم... ماشین ابویش احتیاج به تعمیر دارد :))

فقط خودم را مسلح کرده ام اگر حرفی از اولویت نبودش برایم گفت همین موارد را یاد آوری کنم ...
میدانم مرا بی جواب نمیگذارد.  شاید هم نگفتم... تا اون روز کی کرده کی زنده...

کاش روزی برسد که از همه چیز مطمئن شویم... همه چیز برایمان تضمین شده باشد... :)

فکرش دیونه میکنه...

اینکه برنامه هات آخرین لحظه بهم بخوره. اینکه تمام قول و امیدی که به یکی دادی بهم بریزه.

میترسم خیلی. حالمم خوب نیست بابت ترس...


از خدا بخواهید که درست بشه. به کمکش خیلی بیشتر نیاز دارم. برام از خدا بخواید...

گفتم که. شادترین وبلاگ میشوم...

حقیقت این است که ما هرگز هم دیگر را ترک نخواهیم کرد. افسردگی و ناراحتی و ترک کردن من و "او" سرسنگین صحبت کردن و حرف نزدنمان است...

دل گرمی آنجاست که وقتی میشنوی : این مشکل قرار نیست حل بشه مگه اینکه یکی از ما بمیریم و رابطمون تموم شه.

خوشحال کننده نیست؟ حتی اگر درخواستت برای قرار گذاشتن را با بهانه دندان پزشک رد کند و بگوید : از خودتم ناراحتم :|

شاید الان خوشحالی 100 نیست ولی به 40 هم که هستم راضی ام...

خیلی دردناک است بشنوی که درست نمیشوی. همه چیز را تو خراب میکنی(در حالی که نمیکنی) و کلی از این حرف ها. ولی قسمت دلنشین داستان آنجاست که پس از ترک کردن هم این هارا از "او" بشنوی.

عاشق و زن که باشی هربار دلخوش میشوی به حرف زدنش حتی اگر تلخ بگوید.

یک عاشق و زن همیشه دارد تلاش میکند تا حس های مهرگونه زنانه اش را برای طراوت زندگی اش بیشتر کند و راه های نرمتر کردن "او"یش را بیشتر بشناسد...


اسمم مه جان است
زندگی ساده در عین حال پیچیده ای دارم
تقریبا با تمام ابعادش(ابعاد زندگیم) درگیرم جز مادرم...
با خوب شدن خواهر خوشحال و در عین حال نگران از دست دادن مادر
زندگی عاطفی ام هم با چالش روبروست
شاید بخاطر همین درگیری ابعاد دیگر 
درس نمیخوام... 
قرار بود پزشک شوم که نشد و من با همه چیز درگیر شدم
مسخره است نه؟ بنظر خودم که خیلی
من و "او" همیشه باهمیم
حتی اگر تمام شویم...