گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

مکتوب هجدهم

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ب.ظ

به احتمال زیاد این متن جذابیتی ندارد. اگر حوصله ندارید نخوانید :)





آنقدر دیر به دیر یاد اینجا می افتم که باید شماره آخرین مکتوب را چک کنم...

طبق معمول کلی اتفاقات جدید افتاده :))

زندگی پر هیجانی دارم مثه اینکه  :)

جلسات درمانی ام تمام شده... چند هفته ای هست

دارم بازیابی میشوم... مثلا به زندگی محکم نگاه میکنم و میدانم برای تغییر قوی هستم

کمال گرایی کمتر و قبول کردن این موضوع که همه چیز طی زمان حل میشود و حل شدنش نیازمند وقت و انرژی است

ارزش خودم را میدانم و میفهمم این همه اذیت و حکمفرمایی "او" تقصیر خودم بوده...

این را هم میفهمم که همه سختی اش میتوانم شرایط را درست کنم...

فقط کمی زمان و انرژی و صبر و توکل میخواهد...

کمی که نه. زیاد. ولی یاد گرفتم که بگویم قوی هستم

............................

به "او" گفتم مدتی باهم نباشیم... نه که نباشیم. یکماه بیشتر حرف نزنیم. همدیگر را نبینیم...

همه چیز بیش از حد توان تحملم شده بود...

رفتم مشهد. چیزی که بیشتر از همه چیز به آن نیاز داشتم. حرم بهترین جای ممکن برای آرامش گرفتنم بود

..........................

وارد مرحله جدیدی شدم. اینکه "من" چه باید بکنم. برای زندگی و آینده ام. علایق و تمایلات "من" چه چیز هایی هستند. از کجا باید شروع کنم و دنبال چه مهارت هایی بروم. در این مرحله دیگر خبری از در نظر گرفتن بیمارگونه خانواده و "او" نیست....

دغدغه ها درگیری ها و در نهایت روانِ پریشان من نتیجه همین در نظر گرفتن ها و جبرانات افراطی من در برابر بی مسئولیتی دیگران بود... اینجا من برای انتخاب های دیگران عذاب وجدان نمیگیرم و فهمیده ام انسان ها بیش از آنچه که فکر میکنم مسئول خودشان انتخاب ها و آینده شان هستند و من سهم خودم را برایشان دارم. سهم کمی که به جا خواهم آورد...

برای فهمیدن این ها "او" خیلی کمکم کرد. محصول همنشینی و هم فکری با او این هایی است که نوشتم و با درمان و مشاوره پررنگ تر شد. فقط جای غمگین ماجرا این است که "او" همه این موارد را در بحث ها و دعواها میگفت (در واقع توی سرم میزد)... غمگین به این دیل که این ها بی برو برگرد شامل خودش هم میشود...

عکس تلگرام پسرخاله ام بود"مرد ها منطقی حرف میزنند و احساسی عمل میکنند ولی زن ها احساسی حرف میزنند و مانند مامور اعدام عمل میکنند" راست میگفت. همیشه کسی که مرا تهدید به حرف نزدن مقطعی میکرد (اینکه اگر حرکت اشتباهی سر بزند یک هفته. اشتباه دوم یک ماه. اشتباه سوم دو ماه و الی آخر) "او" بود ولی هرگز عمل نکرد. من هرگز چنین تصمیمی نداشتم ولی مجبور شدم... بیرحمانه عمل کردم  و پای مسوئیلیتش هستم...

دلم برایش خیلی تنگ شده. خیلی بیشتر از اینکه فکرش را بتوان کرد. ولی برای چیزی که در درونم خراب کردم باید حمل کنم. باید دوباره سر پایش کنم. باید  "من" را دوباره پیدا کنم. و یاد گرفتم برای به دست آوردن باید زحمت کشید و هزینه کرد...


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی