گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

همه مه جان بدون سانسور برای بعد ها :)

گاه نوشته های مه جان

از خوشی ها دلتنگی های بشری که من باشم.
بقول عام تروشات ذهنی... :)

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

مکتوب هفدهم

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۲ ب.ظ
امروز لیلا رفت پیش استادش
خانم دکتری سی یا سی و دو ساله
کسی که خیلی قبولش داشت و فقط ترم اول بر حسب اتفاق استادش شده بود و سوالی پرسیده بود
استادش خوشش آمده بود و از آن ترم هی توی راهرو نگاهش میکرد و لیلا "مجبور" بود برود و سلامش کند
حالا برای تشکر برایش کادو تابلو رستاخیز گرفته بود
زنگ زده بود که استاد میخواهم ببینمت و فلانی ام
جلو دانشگاه قرار گذاشته بود. هدیه اش را داده بود استاد گفته بود هدیه قبول نمیکند ولی بخاطر گل روی لیلا قبول
به چایی دعوتش کرده بود و حالا قرار استخر بعدی را  میگذاشتند...
لیلا که به خابگاه برگشت داشت از ذوق و خجالتِ از روی حیا لپ هایش گل انداخته بود
خیلی خوشحال بود و چشمانش برق میزد که فرد ایده آلش را دیده بود
حسودی ام شد...
به او قول کار هم داده بود...
دوست داشتم یکی هم انقدر زیاد جذبم شود. عاشق شخصیتم که به معاشرت با من اصرار کند. 
...........................................................................

امروز زور اول از هشت جلسه درمانم بود
دو ساعت تمام گریه کردم... 
دوساعت گفتم و گریه کردم...
دوساعت نفسم بند آمد و بغض دیوانه ام کرد...
خیلی از خاطراتی که طی زمان خوردم کرده بود...
روز کسل کننده و پکری بود...
فردا جلسه دوم است.
:)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی